سپنتاسپنتا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

سپنتا هدیه پاک و مقدس خداوند

پسرم نیم سالگیت مبارک

پسر عزیزتر از جانم سلام امروز دیگه رسما نیم ساله شدی.وای خدای من چقدر زود این شش ماه گذشت هر لحظه با خودم میگم باید از ثانیه ثانیه این روزها لذت ببرم مطمئنم یه روز دلم برای این روزای قشنگ تنگ میشه. توی این ماهی که گذشت اولین های زیادی داشتی اولین شهربازی ، اولین بار رفتن به فروشگاه ، اولین بار رفتن به سوپرمارکت ، اولین غذای کمکی . شیر مرد من دیگه حسابی داری بزرگ میشی . هر روز صبح که چشمهام رو باز مبکنم و تو رو میبینم که کنارم مثل یه فرشته کوچولو آروم خوابیدی انگار تمام دنیارو به من میدن و روزی هزاران بار از خدای مهربون به خاطر تو تشکر میکنم ، که به من اجازه داد لذت مادر شدن رو حس کنم.حالا دیگه بوسیدن و بوییدن و نگاه کردن به چهره م...
23 اسفند 1393

اثر دست و پای خوشگلت

بالاخره اثر دست و پا تو روی خمیر زدیم.تاریخ 28 بهمن 93 تو سن پنج ماه و پنج روزگی الهی قربون دست ها و پاهای قشنگت برم مامان جون از کاملیا جون و دایی جون علیرضا هم خیلی ممنونیم که این تابلو و دوتا آلبوم دیگه رو واسه پسرم خریدن ایشالا جبران کنیم مطمئنم یکی از بهترین هدیه هایی بشه که سپنتا میگیره ...
6 اسفند 1393

پنج ماهگی

سپنتای عزیزم 150 روز از روزهای قشنگ زندگیت رو باهم پشت سر گذاشتیم. توی این ماهی که گذشت من و پدر بزرگ شدنت رو حس کردیم.حالا دیگه میتونی غلت بزنی ، دستهای قشنگت رو برای اومدن بغل ما و همچنین برای گرفتن اسباب بازی دراز میکنی.اکثر کسانی که تو رو میبینند میگن که خوش اخلاق و مهربونی ، خیلی باهوشی و قیافه ات هم خیلی مردونه است. توی این ماه اولین مسافرتت رو هم رفتیم.من و تو و پدر سه تایی رفتیم شمال. خیلی خوش گذشت و تو هم خیلی آروم بودی و اصلا اذیت نشدیم.مسافرتمون 8 روز طول کشید که خونه دوستای عزیزمون موندیم و اونها هم خیلی تو رو دوست داشتن و تو هم اونجا خیلی راحت بودی. این ماه برای اولین بار غریبی هم کردی  و حالا دیگه وقتی...
6 اسفند 1393

روز اولین مهمونی پسرم

25 مهرماه  93 اون روز صبح بارونی بود اما ظهر دیگه هوا آفتابی شد. حدود ساعت 1 با دایی جون مهدی  و کاملیا جون رفتیم هتل  ، پدر و دایی جون علیرضا زودتر رفته بودن تا همه چیز رو قبل از اومدن مهمونا آماده بکنند دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن و تو توی مهمونی اصلا نخوابیدی و خیلی آروم بودی و همه چیز رو با چشمهای نازت تماشا میکردی. کارت دعوت جشنت رو هم فرناز جون و دایی جون مهدی زحمت کشیدند و اماده کردند که خیلی هم قشنگ شد دستشون درد نکنه ایشالا یه روز جبران کنیم. ...
25 مهر 1393