پنج ماهگی

سپنتای عزیزم
150 روز از روزهای قشنگ زندگیت رو باهم پشت سر گذاشتیم. توی این ماهی که گذشت من و پدر بزرگ شدنت رو حس کردیم.حالا دیگه میتونی غلت بزنی ، دستهای قشنگت رو برای اومدن بغل ما و همچنین برای گرفتن اسباب بازی دراز میکنی.اکثر کسانی که تو رو میبینند میگن که خوش اخلاق و مهربونی ، خیلی باهوشی و قیافه ات هم خیلی مردونه است. توی این ماه اولین مسافرتت رو هم رفتیم.من و تو و پدر سه تایی رفتیم شمال. خیلی خوش گذشت و تو هم خیلی آروم بودی و اصلا اذیت نشدیم.مسافرتمون 8 روز طول کشید که خونه دوستای عزیزمون موندیم و اونها هم خیلی تو رو دوست داشتن و تو هم اونجا خیلی راحت بودی.
این ماه برای اولین بار غریبی هم کردی و حالا دیگه وقتی بغل کسی بری که نمیشناسیش شروع میکنی به گریه کردن
عاشق بازی کردن با بابایی هستی و بابایی هم از این کار خیلی لذت میبره
تنها موندن رو دوست نداری و سریع اعتراض میکنی الهی مادر فدات بشه وقتی تنها باشی شروع به سرفه کردن میکنی یعنی که بیاید و بلندم کنید بابایی هم اسم این سرفه ها رو گذاشته سرفه بلند کردن.قربونت برم مامان جون همش دوست داری توی بغل باشی.
وقتی که شیر میخوری دست من یا لباسم رو محکم میگیری
چراغهای ال ای دی لوستر آشپزخونه و تابلو فرش منظره رو خیلی دوست داری و موقع نگاه کردن بهشون لبخند میزنی
درضمن خیلی هم عاشق آینه هستی و اگه ساعتها جلوی آینه بگیریمت و باهات حرف بزنیم اصلا خسته نمیشی و کلی ذوق میکنی و دست و پا میزنی پدر میگه رقص آذری میکنی.
از خوابیدن خوشت نمیاد و باید به زور بخوابونمت این ماه با بابایی میذاریمت توی یه پتو و تکونت میدیم و برات لالایی میخونیم تا خوابت ببره.گاهی اوقات خودم خوابم میگیره و وقتی که خمیازه میکشم با اینکه در اوج خواب آلودگی هستی اما شروع میکنی به خندیدن.
پسر قشنگم نمیدونی نگاه کردن به صورت معصوم و دوست داشتنی تو توی خواب چقدر برام لذت بخشه ،وقتی میخندی انگار دنیا رو بهمون میدن.
خدایا کمکم کن تا از این امانتت به خوبی مراقبت بکنم و خودت همیشه نگهدارش باش


پنج ماهگی 

